

بهار آمد و شمشاد ها جوان شدند
باز هم بلبل ها صاحب یک مترو نیم زبان شدند
نام خالق نور و نار
ای کاش خورشیدی در آسمان باشد تا بدانم بی نهایتی هم هست...
یا ماهی باشد تا به شب های تارم نور ببخشد ...
اما افسوس که نه ماهی هست و نه خورشیدی ؛
اما میدانم کسی هست که بابونه ها هم به امید او میرویند ؛
ابر ها به عشق او میبارند و دنیا به یاد او زنده است ...
باشد که به گرمای مهر او آسمانم بی نهایت و شب هایم سپید باشند ...
زمستان گذشته است
گلها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ،
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم ،
و صورت زیبایت را ببینم
زیرا دیگر زمستان به پایان رسیده است ...
تو چه ساده ای و من چه سخت
تو پرنده ای و من درخت
آسمان همیشه مال تو است
ابر زیر بال تو است
من ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع می رسی
و من سال هاست دیر کرده ام
خوش به حال تو که می پری
راستی چرا دوست قدیمی درخت را با خودت نمی بری
فکر می کنم توی آسمان تو جا برای یک درخت هست
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روبه ما نبست
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار
خواب دیده ام دست های من آشیانه ی تو می شود
قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه ی تو می شود
شب ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه ی خدا آب می خورند
من همیشه خواب دیده ام ولی .....
راستی هیچ فکر کرده ای
یک درخت توی باغ آسمان چه قدر دیدنی است؟
ریشه های ما گر چه گیر کرده اند
میوه های آرزو ولی رسیدنی است.....
عرفان نظر آهاری